چهارشنبه 3 فروردین 84 :: March 23, 2005 

شب عيد در بهشت زهرا


اولا نوروز مبارك!

ثانيا بايد چند جمله‌اي براي شروع وبلاگ مي‌نوشتم. نمي‌دانستم از كجا بايد آغاز كنم و چه بايد بنويسم. اينترنت، فضاي جديدي است كه ورود به آن راحت هم نيست. اما بالاخره از يك جايي بايد شروع كرد، يك خاطره يا يك نكته، يا فرضا يك اتفاق در همين چند روز گذشته.

قرار شد آخرين جمعه قبل از نوروز را خانوادگي برويم به بهشت زهرا (س). براي اينكه به شلوغي برنخوريم، پنج صبح حركت كرديم. اول سر مزار طالقاني رفتيم (در همان ميداني كه امام در 12 بهمن در سخنراني مشهورشان گفتند: من دولت تعيين مي‌كنم، من ...) و سپس تجديد عهدي با رجايي و باهنر و بهشتي و چمران و كلاهدوز و نامجو و ديگران و سپس مرقد امام، كه همگي گواه صادقي بودند بر شرافت، پاكي و مظلوميت مردم ايران و به ويژه جوانان برومند اين مرز و بوم.

پس از زيارت اهل قبور، گوشه‌اي ايستاديم براي صرف چاي و چاشتي. چند نفري با چهره‌هايي ساده و زحمتكش و تيپ دردمند و كارگري جلو آمدند، اظهار محبتي كردند و بلافاصله گله و اعتراض كه: چرا كانديدا شدي و غيرممكن است بگذارند شما اصلاح‌طلب‌ها رأي بياوريد و مگر گذاشتند خاتمي... از اين قبيل حرفها. خلاصه مي‌گفتند بگذاريد كار يكسره شود.

به آنها گفتم: اگر فكر و تدبير يا تجربه‌اي هست و يا آبرويي، همه براي هزينه كردن است، نه براي ذخيره آخرت!! گفتند: فايده‌اي ندارد، بيخود خراب مي‌شويد و ...! گفتم: خطر جدي است، در محاصره متجاوزان هستيم، حضور مردم تنها راه چاره است و سرنوشت ساز و دفع كننده خطر و ...! باز گفتند: ...

ديدم با منطق و استدلال رضايت نمي‌دهند. گفتم: «عشق و عاشقي» شنيده‌ايد؟! باز اظهار محبت بود و خداحافظي و حال منقلب من!


وبلاگ دکتر مصطفی معین
Hosted & Html by: YouPage™